طلاق و ازدواج مجدد-عوامل مرتبط با طلاق

اگر روند فعلی ادامه یابد، نزدیک به نیمی از زندگی های زناشویی در ایالات متحده به جدایی یا طلاق خواهد انجامید. اغلب افرادی که طلاق می گیرند، ظرف 5 تا 10 سال بعد از زندگی زناشویی خود دست به این اقدام می زنند، بنابراین، خیلی از طلاق ها زمانی روی می دهند که فرزندان هنوز در خانه هستند.علاوه بر این، 61 درصد مردان مطلقه و 54 درصد زنان مطلقه دوباره ازدواج می کنند. طلاق ظرف چند سال اول ازدواج های دوم به میزان خیلی زیاد روی می دهد : 7 درصد بیشتر از ازدواج های اول. از آن پس، میزان طلاق در ازدواج های اول و دوم تقریبأ برابر است.
طلاق . چرا تعداد زیادی از ازدواج ها شکست می خورند؟ حالت مناقشه – مواجهه – مناقشه ی اجتنابی که می توان آن را در زندگی خیلی از زن و شوهرهایی که از هم جدا می شوند، مشاهده کرد. نوع دیگری که متداول است، مناقشه ی کمی را در بر دارد، ولی زن و شوهر به علت اینکه انتظارات متفاوتی از زندگی زناشویی و خانوادگی دارند و از تمایلات، فعالیت ها و دوستان مشترک کمی برخوردارند، زندگی جداگانه ای را هدایت می کنند.
در پس این روابط ناسازگارانه، چه مشکلاتی نهفته است؟ پژوهشگران در یک تحقیق طولی 9 ساله به نمونه ای ملی شامل 2000 زن و شوهر تلفن کردند و درباره ی مشکلات زناشویی در 1980 جویا شدند و آنها را در 1983، 1988 و 1992 پی گیری کردند تا معلوم کنند کدام یک برای همیشه طلاق گرفته یا جداشده اند. زن ها بیشتر از شوهرها مشکل داشتند و تفاوت جنسیت آنها عمدتأ در این بود که زن ها هیجان هایی مانند خشم، جریحه دار شدن احساسات و دمدمی بودن داشتند. به نظر می رسید که شوهرها در درک کردن ناراحتی همسرشان مشکل دارند که این باعث می شد همسر آنها زندگی زناشویی را ناخوشایند بداند. صرف نظر از اینکه کدام همسر از مشکل خبر می داد یا مسئول آن قضاوت می شد، قدرتمندترین پیش بینی های طلاق طی ده سال بعدی عبارت بودند از : پیمان شکنی یا خیانت، خرج کردن احمقانه ی پول، مشروب خواری یا مصرف داروهای مخدر، حسادت، عادت های آزارنده، و دمدمی بودن.
سن کمتر برای ازدواج، کلیسا نرفتن، قبلأ مطلقه بودن و برخورداری از والدینی که طلاق گرفته بودند، با افزایش احتمال طلاق رابطه داشتند، تا اندازه ای به این علت که این عوامل پیشینه ای با مشکلات زناشویی مرتبط بودند. برای مثال، زوج هایی که در سنین کمتر ازدواج کرده بودند، بیشتر پیمان شکنی و حسادت را گزارش دادند. شاید زندگی زناشویی آنها به این علت بی ثبات است که راحت تر به سمت روابط نامشروع کشیده می شوند. نرفتن به مکان های مذهبی شاید به این علت احتمال طلاق را افزایش می دهد که موقعیت بانفوذی برای القای رفتارهای زناشویی مثبت، از زندگی حذف می شود و طلاق والدین مشکلات خاصی را در نسل بعدی تشدید می کند – مخصوصأ پیمان شکنی، عادت های آزارنده و خرج کردن احمقانه ی پول – که رابطه ی متقابل صمیمانه را مختل می کند.
چند دهه ی قبل، زوج های ناخشنود در کنار هم می ماندند. تغییر شرایط اجتماعی، از جمله فقر خانوادگی و تغییر مقام زنان، زمینه را برای میزان بالاتر طلاق در این روزها آماده کرده است. زوج هایی که از لحاظ مالی محروم هستند و استرس های متعدد زندگی را تحمل می کنند،به احتمال زیاد از هم جدا می شوند. اما مورد کریستی روند دیگری را نشان می دهد : افزایش فروپاشی زندگی زناشویی در بین زنان تحصیل کرده ای که استقلال مالی هم دارند. زنان دو برابر بیشتر از مردان درخواست طلاق می کنند.

جنبه هاي مثبت زندگي مجردي : آزادي و استقلال-جنبههاي منفي زندگي مجردي : تنهايي و عدم تداوم -روابط زن و شوهر : روشن نگه داشتن چراغ

جنبه هاي مثبت زندگي مجردي : آزادي و استقلال
زندگي مجردي ، موقعيتي برگشت پذير است و يكي از امتيازاتش همين است ! مي توان مجرد زندگي كرد بعد تصميم به ازدواج گرفت جدا شد ، تنها زندگي كرد ، دوباره ازدواج كرد ، پس از مرگ همسر دوباره تنها زندگي كرد و …
به طور كلي كساني كه تنها زندگي مي كنند نسبت به كساني كه زندگي مشترك دارند آزادي و استقلال عمل بيشتري دارن . تنها زندگي كردن به معناي منزوي شدن نيست و مجردها اجناس بنجل نيستند . در شهرهاي بزرگ صنعتي ، خدماتي كه به مجردها داده مي شود روز به روز در حال افزايش است : وجود خانه هاي كوچك ، رستورانها ، كافه ها ، دور هم جمع شدنها ، مسافرتها و غيره مثلاً مي توان به اكثر رستورانها تنها رفت و غذا خورد ، اما براي پذيرايي از خانواده ها ، رستورانها ، بايد جايگاه جداگانه اي داشته باشند. مي توان مجرد شد و در انواع فعاليتهاي ورزشي و فرهنگي شركت كرد اما متاهل شدن محدوديتهايي به همراه دارد به نظر مي رسد كه زنان مجرد نسبت به زنان متاهل دشواريهايي هيجاني كمتري احساس مي كنند ( لطف آبادي – 1379 ) .

جنبههاي منفي زندگي مجردي : تنهايي و عدم تداوم
درست است كه زندگي مجردي آزادي و استقلال عمل به همراه دارد اما اين خطر را دارد كه با احساس تنهايي شديد همراه باشد . براي برخي مردم عدم تداوم روابط عاشقانه كاري بس دشوار و گاهي غير قابل تحمل است برخي نيازهاي عاطفي ، جنسي يا رواني مثلاً تمايل به داشتن فرزند ممكن است براي برخي مردم واقعاً حياتي باشد معلوم شده است گروهي هستند كه از سلامت كامل برخوردار نيستند و گروهي كه خود را شاد و سر حال نشان نمي دهند ، مرداني هستند كه تنها زندگي مي كنند ( لطف آبادي – 1379 ) .
انسانها همچنان براي روابط زن و شوهري ارزش قايل هستند مخصوصاً به اين دليل كه مي توانند محبوبيت ، توجه وپذيرش احساس كنند در موقعيتهاي استرس آور حمايت شوند و نيازهاي جنسي خود را بدون اضطراب و بدون شكل بر طرف كنند . بنابراين تعداد زيادي از بزرگسال به اين اميد تن به ازدواج مي دهند . كه برخي نيازها يا حتي همه آنها را به كمك فردي ديگر ارضا كنند .
به عقيده اريكسون براي برقراري رابطه سالم زن و شوهر بايد بحران هويت را حل كنند . همچنين آنها را بايد برخي تواناييهاي ايجاد ارتباط را به نحو احسن به دست آورند جون رايت براي نيل به اين هدف راهبردهايي پيشنهاد مي كنند. به نظر او اصولاً دو سري مهارت سازگاري وجود دارد كه بقاي زندگي مشترك را ممكن مي سازد و بايد كثيف شود . اولين سري آنها عبارت است از تشديد احساس عاشقانه از طريق ارتباط ، بيان عشق از طريق كلام و نشان دادن توان جنسي از راه عمل .
اولين سري عبارت است از راهبردهايي كه از تخريب زندگي مشترك بر اثر ناكاميها و تعارضهاي روزمره جلوگيري مي كند . حل مسائل هماهنگي ، برخورد صادقانه ، تقسيم فعاليتها و داشتن نگرش سازنده درباره استقلال و مخصوصاً درباره نيازهاي جنسي ( گرانمايه – 1380 )

جنبه هاي منفي زندگي مشترك : اختلاف به خاطر هيچ وپوچ -تنها زندگي كردن : واقعيتهاي مختلف

هر زنگي مشترك سازگاريهايي را ايجاب مي كند كه گاهي آسان ، گاهي مشكل، زماني رضايت بخش و زماني ناراحت كننده است . پس از ازدواج رضايت از زندگي مشترك و سازگاري با آن طبق تحقيقات خيلي زود رو به كاهش مي گذارد سرعت و شدت اين كاهش در مطالعات مختلف فرق مي كند و برخي پژوهشگران به افت مداوم اشاره مي كنند. در مجموع مي توان گفت كه موقعيت زن و شوهر ها به صورت منحني U است . ( پيوست برگه بعدي )
كاهش رضايت در اولين سالهاي زندگي تثبيت آن در دوره ميانسالي و افزايش آن در آخرين سالهاي زندگي مشترك ( گنجي – 1381 ) .
تنها زندگي كردن : واقعيتهاي مختلف
زندگي مشترك نداشتن علتهاي مختلف دارد از جمله مرگ همسر ، بيماري ، جدا شدن ، مخالفت خانواده ، نداشتن توان مالي ، علايق شخصي و … بنابراين وقتي مردم زندگي مشترك ندارند ، الزاماً به اين معنا نيست كه از اول مجرد مانده اند و نخواسته اند خانواده تشكيل دهند بلكه احتمال دارد كه به طرق ديگري در جهت زندگي مجردي سوق داده شده اند . سابق بر اين تعداد افرادي كه از اول تن به ازدواج نمي دادند بسيار كم بود اما امروزه بر تعداد آنها افزوده شده است . در عوض ازدواج بعد از طلاق يا مرگ همسر در برخي جوامع چندان پسنديده به حساب نمي آمد . اما امروزه نگرشها فرق كرده است. هر چه خانواده ها از نظر سطح فرهنگي بالاتر نمي روند و تعداد افراد با سواد خانواده ها بيشتر مي شود پذيرش ازدواج مجرد نه تنها عيب به حساب نمي آيد بلكه يك امر ضروري تلقي مي شود .
در ميان كساني كه تنها زندگي مي كنند تعداد زنها بيشتر از تعداد مردها ست زيرا زنها خيلي راحت مي توانند از انجام دادن كارهاي خانه برآيند و با تنهايي انس بگيرند پديده طلاق نيز بر تعداد زناني كه بايد تنها زندگي كنند مي افزايد . زيرا در خيلي جوامع به ازدواج با زن مطلقه نسبتاً كم است . از طرف ديگر زنها مطلقه اغلب با فرزندان خود زندگي مي كنند و اين امر شانس ازدواج مجدد آنها را كمتر مي كند . بيوه شدن نيز زنها را زودتر از مردها به كام خود مي گيرد زيرا از يك طرف مردها دوست دارند با زنهاي جوانتر از خود ازدواج كنند از طرف ديگر ميانگين عمر زنان در مجموع هشت سال از ميانگين عمر مردان بيشتر است . بنابراين به فرض تساوي بقيه شرايط در مجموع زنها 10 تا 15 سال به حالت بيوه زندگي خواهند كرد اگر خواب به دور و بر خود نگاه كنيم به راحتي خواهيم ديد كه در خانواده ها معمولاً اولين عزا ، عزاي مرد است .

اختلالهای میل جنسی

D.S.M.IV بین دو نوع اختلال میل جنسی تمایز قائل است:
الف) اختلال میل جنسی کم فعال: که کمبود یا فقدان خیالپردازیها یا کششهای جنسی اشاره دارد.
ب) اختلال بیزاری جنسی: که نوع شدیدترین از حالت اول را نشان می دهد و در آن شخص به طور فعال، تقریبا از هر گونه تماس جنسی با فرد دیگر اجتناب می کند.
متخصصین بالینی در ارائه تشخیص باید به سن، سلامت و شرایط زندگی بیمار توجه کند. حدود 20% از کل جمعیت بزرگسالان دارای اختلال میل جنسی کم فعال هستند، اگرچه این برآوردها به علت مشکلات مربوط به تعریف چندان دقیق نیستند.
در میان افرادی که برای بدکارکردهای جنسی در پی درمان برمی آیند، بیش از نیمی از آنها از کمی میل شکایت می کنند که 60% این عده مرد هستند. به طور کلی میل جنسی کم فعال از دهه 1970 تا دهه 1980 در نمونه های بالینی افزایش یافته است.
از تمام تشخیصهای D.S.M.IV آنچه در زبان محاوره ای به عنوان سائق جنسی اندک بدان اشاره می شود به نظر می رسد که مشکل سنتی ترین باشد. تا چه میزان باید یک فرد خواهان میل جنسی باشد؟ در عمل، دلیلی که موجب می شود یک فرد در اولین وهله به متخصص بالینی مراجعه کند و این تشخیص مطرح شود احتمالا آن است که فرد دیگری از رابطه جنسی با شخص به اصطلاح بیمار ناراضی است. طبقه میل کم فعال برای اولین بار در سال 1990 در D.S.M.III تحت عنوان میل جنسی بازداری شده مطرح شد. جالب است به این نکته توجه کنیم که اصطلاح بازداری شده که در D.S.M.III مطرح شد توسط کسانی که D.S.M.III را تنظیم نمودند به کم فعال تبدیل گشت زیرا به نظر آنان اصطلاح بازداری شده به طور ضمن دلالت بر علت روان پویایی خواهد داشت. بنابراین چون در D.S.M.III-R و D.S.M.IV تاکید بیشتری بر جنبه توصیفی اختلالات است. اصطلاح کم فعال جایگزین اصطلاح بازداری شده گردید.
اطلاعات اندکی درباره علل میل جنسی کم فعال، فعال و یا اختلال بیزاری جنسی در دست است. از میان عللی که بر اساس تجربه بالینی متخصصان مطرح شده اند، می توان به موانع مذهبی، ترس از فقدان کنترل، ترس از آبستنی، افسردگی، اثرات جانبی داروها مانند داروهای ضد فشارخون و آرام بخش، تنشهای بین فردی (مانند تنشهای ناشی از مسائل زناشویی و اختلاف همسران) فقدان جاذبه ناشی از عوامل مانند بهداشت شریک جنسی را نام برد. علل احتمالی دیگر عبارتند از سابقه ای از آسیبهای جنسی و ترس های ناشی از بیماریهایی که از طریق روابط جنسی منتقل می شوند، مانند ایدز. مواردی که ممکن است در آنها اختلاف میل جنسی کم فعال ظاهر شود عبارتند از عدم اعتماد، خشم، تلاشهای قدرت طلبی و ارتباط ضعیف. در کل بر خلاف گرسنگی و تشنگی لازم نیست که میل جنسی ارضاء شود و یا حتی برای ادامه حیات خود وجود داشته باشد، بلکه به نظر می رسد که به حفظ یک زندگی شادمانه کمک می کند.

الگو شکنی رفتاری

تکنیک‌های رفتاری فنونی هستند که درمانگر برای کمک به مراجع به منظرو تغیر در الگوهای رفتاری دراز مدت به کار می‌گیرد. پس از کاربرد این تکنیک‌ها، رفتارهای تداوم بخش (نگهدارنده) طرحواره کاهش می‌یابند و پاسخ‌های مقابله‌ای سالم جایگزین آنها می‌شوند. یکی از راهبردهای رفتاری برای کمک به مراجع انتخاب شریکی (دوست، همسر، هم اتاقی و…….) است که متناسب با شخصی او باشد و بتواند یک رابطه سالم و دوستانه با او برقرار کند. مراجعانی که طرحواره محرومیت هیجانی دارند اغلب شریکی را انتخاب می‌کنند که نمی‌تواند از لحاظ هیجانی آنها را ارضا کند. درمانگر در‌کار با چنین‌مراجعانی به آنها کمک می‌کند که روابط خود را مورد ارزیابی قرار‌دهند و‌شریک‌های جدیدی‌انتخاب کنند. یکی‌از تکنیک‌های رفتاری،‌آموزش مراجعان در زمینه مهارت‌های اجتماعی است. یکی دیگر از فنون رفتاری یادگیری سبک‌های مقابله‌ای سالم است. در این تکنیک سعی می‌شود سبک‌های مقابله‌ای سالم جایگزین سبک‌های رفتاری ناشی از طرحواره شوند. بدون تغییر سبک‌های رفتاری احتمال عود طرحواره بالا می‌رود. تغییر‌در سبک‌های مقابله‌ای ناکارآمد باعث می‌شود مراجع از طرحواره‌های خود فاصله بگیرد و سبک رفتاری سالم را انجام دهد و احتمال عود را کاهش دهد. در این روش تکنیک‌های طرحواره درمانی جنبه سالم شخصیت مراجع را تقویت می‌کند و آن را برای مبارزه با طرحواره‌های ناکارآمد قوی می‌سازد. در این شیوه علاوه بر فنون شناختی و تجربی از راهبردهای رفتاری مانند آرامش آموزی، آموزش ابراز وجود، کنترل خشم، خود کنترلی و رویارو سازی تدریجی نیز استفاده می‌شود. هدف از این تکنیک، تغییر سبکهای مقابله‌ای ناکارآمد است. بنابراین مهمترین گام در‌این شیوه تهیه فهرستی کامل از رفتارهای آنها به عنوان آماج‌های درمان است.
گام بعدی، توافق درمانگر و مراج راجع به انجام تکالیف خانگی مرتبط با الگوهای رفتاری جدید است. مراجع توافق می‌کند که رفتارهای سالم را به موقعیت زندگی (تحصیلی، شغلی و زناشویی خود) منتقل کند و آنچه را که اتفاق می‌افتد، ثبت نماید. نکته بسیار مهم در انجام تکالیف خانگی بررسی آن در جلسات بعدی است، چون اگر این تکالیف توسط درمانگر بررسی نشوند، بیمار تصور می‌کند که آنها مهم نیستند و تلاش کمتری برای انجام آنها صرف می‌کند. در انجام تکالیف خانگی ممکن است که موانعی وجود داشته باشد و باعث شود مراجعان تکالیف خانگی خود را انجام ندهند. زمانی که مراجعان تکالیف را انجام نمی‌دهند باید علل آن را مورد بررسی قرار داد و این سوا را از مراجع پرسید که آیا او از ماهیت موانع و علل آن آگاهی دارد یا نه؟ برخی از مراجعان به طور آشکار موانعی که باعث انجام نشدن تکالیف خانگی شده را بیان می‌کنند. اما اگر مراجع علل آن را نداند درمانگر موظف است آنها را شناسایی کند. سئوالاتی‌که معمولا می‌تواند علل‌را شناسایی‌کند عبارتند‌از: آیا‌مراجع از پیامدهای تغییر ترس دارد؟ آیا مراجع احساس می‌کند تغییر خیلی سخت است؟ آیا مراجع به الگوهای رفتاری ناسالم عادت کرده و دور شدن از آن عادتها برایش مشکل است؟ آیا مراجع در فرآیند تغییر به مشکل برخورد کرده است؟ مراجع هنگام انجام تکالیف چه احساسی یا افکاری دارد؟ آیا تکالیف باید به گام‌های کوچکتری تقسیم شوند؟ و آیا طرحواره‌ها و سبک‌های مقابله‌ای آنها مانند تداوم، اجتناب یا جبران باعث عدم انجام تکالیف می‌شوند؟ (یانگ و ویشارو کلوسکو، ترجمه حمید پور و اندوز، 1386).

نظریه های مهارت‌های هيجاني

2-2-6-1. نظریه مايروسالووي(1990)
مدل مهارت‌های هيجاني ماير و سالووي يك رويكرد مبتني بر توانايي است.زماني كه آن‌ها براي نخستين باراين مفهوم را به كار بردند،مقصود آن‌ها اين بود كه توجه روشن تري نسبت به رابطه بين هيجان وشناخت (استدلال) ايجاد كنند در اين مدل، مهارت‌های هيجاني به عنوان توانايي درك وتظاهر هيجاني، فهم وبكار گيري هيجان‌ها واداره هيجانها جهت تقويت رشد شخصي تعريف مي شود.اما اخيرا سالووي و ماير درتجديد نظر درمورد تعريف اوليه خود مهارت‌های هيجاني را براساس كفايتهاي اختصاصي آن شامل :
1- توانايي درك و ابراز هيجان به شكل صحيح
2- تسهيل هيجاني تفكر
3- فهم و تحليل اطلاعات هيجاني و به كار گيري آگاهي هيجاني
4- توانايي تنظيم هيجاني جهت ارتقا رشد هيجاني و عقلاني و سلامت ، تعريف نمودند .
با تعريف اخير از مفهوم مهارت‌های هيجاني، آن‌ها تحليل خود از توانايي هاي مرتبط با هيجان را به چهار حوزه از مهارت ها تقسيم كرده اند و آنها را رشته ناميده اند.
دريك نتيجه گيري كلي مي توان گفت كه ماير و سالووي مهارت‌های هيجاني را به عنوان توانايي و استدلال درباره هيجان‌ها تعريف مي كنند. درنظرآنها ،مهارت‌های هيجاني نقش مهمي دربسياري ازحوزه هاي زندگي بازي مي كنند، اماساير مهارت‌ها وكفايت‌ها نيز مهم هستند .
2-2-6-2. رويكرد مختلط
اين رويكرد مبتني بر توانايي وساير ويژگي‌ها، مانند انگيزش وحالت‌هاي هوشياري است كه مهارت‌های هيجاني را باسايرمهارت‌ها و ويژگي‌هايي مانند بهزيستي وسلامت، انگيزش وتوانايي برقراري رابطه با ديگران تركيب مي‌كند.باعموميت يافتن مهارت‌های هيجاني تعريف آن به طوراساسي تغيريافت.
بابيان تغييرمختصرتوجه مولفان درمهارت‌های هيجاني به سمت مفهوم انگيزش(خودانگيزي)وروابط اجتماعي (اداره روابط) تغييرجهت يافت.اين تغييرمفهومي موجب شدكه توانايي فهم وپردازش با برخي از ويژگيهاي ديگر تركيب شود ويك رويكرد جديد درحوزه مهارت‌های هيجاني به نام رويكرد مختلط بوجودآيد .
در قالب اين رويكرد يك مدل متفاوت ديگر توسط بار-آن در سال 1997 ايجاد شد و مهارت‌های هيجاني را شامل مجموعه اي از توانايي ها ، كفايتها و مهارت‌ها ي غير شناختي كه توانايي فرد را در كسب موفقيت در مقابله با شرايط و فشارهاي محيطي تحت تاثير قرار مي دهد تعريف نمود . بنابر توصيه بار- آن كساني‌كه در صدد تعريف و سنجش مفهوم مهارت‌های هيجاني هستند بايستي تا حد امكان اين مفهوم را روشن، دقيق و عملياتي تعريف كنند. در نتيجه، اين رويكرد موجب مي شود كه مفهوم مهارت‌های هيجاني ملموس تر شده و كار برد آن آسان تر گردد .
2-2-6-3. مدل مهارت‌های هيجاني گلمن (1995،1998)
يكي از برجسته ترين نظريه پردازان مهارت‌های هيجاني دانيل گلمن است كه در ابتدا نظريه خود را با الهام از يافته هاي ماير و سالووي پايه ريزي كرد، اما وي رويكرد خود را بسط داده مولفه هاي زيادي را وارد چارچوب نظري خود كرد. گرچه برخي شباهت‌ها وپيوستگي بين نظريه گلمن و نظريه ماير و سالووي وجود دارد اما تفاوت‌هايي نيز بين آنها ديده مي شود، به عنوان مثال مدل مهارت‌های هيجاني گلمن شامل مولفه هايي مانند انگيزش وهمدلي است و اينها عواملي هستند كه ماير وسالووي معتقدند كه آن سوي مرز مهارت‌های هيجاني قابل گسترش اند .
گلمن در سال 1995، پنج حوزه اصلي شامل :
1- آگاهي از هيجان‌هاي خود
2- مديريت هيجان‌ها
3- خود انگيزي
4- شناسايي هيجان‌های ديگران
5- اداره روابط
را جزء مهارت‌های هيجاني مشخص نمود. او سپس در سال 1998 رويكرد اوليه خود را گسترش داد تا مهارتهاي بيشتري را شامل شود و در نهايت مدل مهارت‌های هيجاني خود را مشتمل بر 25 كفايت اصلي مربوط كه در پنج مقياس جا داشتند پايه ريزي نمود . وي براين عقيده است كه افراد براي برتري يافتن بر چالشها بايد مهارت‌های هيجاني را پرورش دهند كه به قرار زير است:
1- خودآگاهي : شناخت احساسات خود به هنگام وقوع آن‌ها از اركان اصلي مهارت‌های هيجاني است . توانايي نظارت لحظه به لحظه براحساسات، كليد بينش روانشناختي و خود شناسي است. آگاهي از هيجان‌ها به ويژه هنگام اخذ تصميم هاي مهم زندگي مانند انتخاب همسر يا يك حرفه، شخص را مطمئن تر مي سازد. گلمن خودآگاهي را ريشه و اساس مهارت‌های هيجاني مي‌داند و آن را چنين تعريف مي كند: درك عميق و روشن احساسات ، هيجان‌ها ، نقاط ضعف و قوت، نيازها وسائق هاي خود. وي معتقد است افرادي كه سطح خود آگاهي بالاتري دارند به دليل شناخت توانايي خود، هميشه از اعتماد به نفس و عزت نفس بالاتري برخوردارند. اين افراد در كارهاي خود دقيق بوده و اميدواري آن‌ها غيرواقع بينانه نمي باشد و مسئوليتي را قبول مي كنند كه درحد توان آنها باشد.همچنين،اين افراد با خودوديگران صادق بوده وبه خوبي مي دانند كه هر احساس تا چه اندازه بر آن‌ها و اطرافيان تاثير مي گذارد .
2- مديريت هيجان‌ها : ابراز واكنش هاي هيجاني مناسب ، قابليتي است كه براساس خود آگاهي تكوين مي يابد. توانايي تغيير عواطف منفي مانند اضطراب، خشم وافسردگي يك مهارت هيجاني مهم به شمار مي آيد . ويژگي انعطاف پذيري هيجاني به شخص درغلبه برمشكلات و موانع اجتناب ناپذير زندگي ياري مي رساند . افرادي كه فاقد توانايي خود تنظيي هستند ، دائما در معرض احساس پريشاني به سر مي برند. خود تنظيمي هيجاني به معني سركوب هيجان‌ها و يا ايجاد سد دفاعي محكم در برابر احساسات و خودانگيزي نيست ، بلكه بر عكس يك شيوه انتخاب براي نحوه ابراز احساست و روش ابراز آن‌هاست ، به شكلي كه اين روش ابراز بتواند هم جريان تفكر را تسهيل و هم از انحراف آن جلو گيري نمايد.
3- خود انگيزي : توان تمركز بر هدفي خاص براي دستيابي به موفقيت ضروري است. خود كنترلي هيجاني مانند به تاخير انداختن ارضاي نيازها و كنترل تكانه ها، در دستيابي به اهداف زندگي بسيار حائز اهميت است. اشخاصي كه توان مهار هيجان‌هايشان را دارند و علي رغم نا كامي ، اميدوار وخوشبين هستند، عموما در انجام وظايف خود سازنده تر و موثر تر عمل مي كنند.بسياري از روانشناسان خودانگيزي را شرط بقاء مي‌دانند.به عقيده آنان انسان سالم هيچ كاري را بدون هدف از پيش تعيين شده، انجام نمي‌دهدو براي دستيابي به هدف ويا حتي انتخاب آن، خودانگيزي لازم است.
4- شناسايي هيجان‌هاي ديگران (همدلي): همدلي يكي ديگر از مهارت‌هاي مبتني بر خود آگاهي هيجاني ، براي اثر بخشي روابط بين فردي بسيار بنيادي است. كساني كه با سرنخ هاي اجتماعي ظريف به خوبي آشنا هستند ،احساسات ديگران را خوب درك كرده و در روابط شغلي و شخصي شان بسيار موفق ترند. گلمن همدلي را عبارت از :”درك احساسات و جنبه هاي مختلف ديگران وانجام يك عمل مناسب و واكنش مورد علاقه آن” تعريف مي كند . اين مولفه با احساس مسئوليت درقبال ديگران نسبت بيشتري دارد، زيرا هر چه اطرافيان براي ما اهميت بشتري داشته باشند ، بيشتر سعي مي كنيم تا درمقابل آنها واكنش مناسبي نشان دهيم و شرايط واكنش مناسب نيز درك نوع احساس طرف مقابل است .
5- اداره روابط (مهارت‌هاي اجتماعي): هنر برقراي رابطه به مهارت مديريت هيجان‌هاي ديگران نيازمند است. كفايت اجتماعي تعيين كننده محبوبيت، رهبري و اثرمندي بين فردي است . گلمن معتقد است افرادي كه تمايل دارند درايجاد رابطه باديگران موثرواقع شوند،بايد توانايي شناسايي،تفكيك وكنترل احساس خود را داشته باشند،سپس ازطريق همدلي يك رابطه مناسب برقرار كنند ،حتي دراين ميان خودانگيزي هم درميزان روابط اثرگذار است.
هريك از اين پنج حوزه به ميزان زيادي مجموعه اي ازعادات وپاسخ هاي آموخته شده را نشان مي دهند،و درنتيجه مي توان با روش‌هاي مناسب ،آنها را بهبود بخشيد. (بردبار،1384).

راه حل ناسازگاری-حفظ روابط زناشویی

برای آنکه مشکلی که موجب ناسازگاری شده را حل کنیم به دو مرحله جداگانه باید مشکل را تقسیم کرد.
الف) شناسایی مشکل
ب) حل مشکل
در مرحله اول: خوددر جهت رسیدن به درکی دو جنبه از مشکل کار می کنند که در این بخش مهارت هایی رفتاری ابراز احساسات و مهارت گوش کردن فعالانه را داشته باشند
در مرحله بعد: به انتخاب و اجرای یک راه حل توجه می شود. در این قسمت شناسایی مشکل سه گام اساسی لازم است. اول اینکه انتخاب زمان و مکان مناسب برای حل مشکل گام دوم ثبت مسائل حیاتی در جلسه های حل مشکل و گام سوم استفاده از بیان دقیق و مشخصی برای توصیف مشکل که درمانگر در خانواده برای این قسمت به زوج ها کمک می کند. برای قسمت بعدی حل مشکل نیز 6 گام لازم است:
گام اول: پذیرش مشکل و حرکت به سوی راه حل مشکل
گام دوم: حل مشکل در ابتدا به نیازمندی شخصی سازی هدف است.
گام سوم: در نظر گرفتن گسترده ترین دامنه از راه حل هایی ممکن.
گام چهارم: انتخاب راه حل و توجه همزمان به سازش
گام پنجم: اجرای آزمایشی راه حل، جمع آوری اطلاعات از داده ها و ارزیابی پیامد.
گام ششم: صورت لزوم راه حل تصحیح شود در آن تجدید نظر نمائید و یا دوباره راجع به آن با همسر خود مذاکره کنید (صحرابی، 1377)
در ازدواج دو تن با حفظ استقلال نسبی تن به روابط خانوادگی می دهند. در این رابطه باید جنبه معنوی قضیه را در نظر گرفت. زیرا وجود چنین احساس عاطفی سبب رشد شخصیت انسان و موجب تحکیم بنای زندگی می شود. ایجاد رفتار مناسب بین همسران مستلزم درک یکدیگر و شناخت که از یکدیگر دارند می باشند. دراین روابط هر کدام از طرفین (زن و شوهر) باید برای هم حق و حقوقی قائل شوند چرا که هر دو انسان هستند و دارای یکسری، نیازها و خواسته ها بنابراین هیچ کدام بر یکدیگر تملکی ندارند، ایجاد یک رابطه حسنه و مناسب بین زن و شوهر لازم و ضروری است چرا که این رابطه نه تنها تائید زیادی بر زندگی زناشویی می شود و همچنین تاثیر به سزایی به روی تربیت فرزندان خواهد داشت.

عوامل موثر بر رضایت مندی زناشوئی

عوامل متعددی وجود دارد که در رضایت مندی زناشوئی موثر می باشند . چنانچه این عوامل نادیده گرفته شوند زوجین زندگی شاد و خوشبخت نخواهند داشت . مهم ترین این عوامل به شرح زیر می باشد:
1) عوامل اجتماعی : یکی از عواملی که موجب اختلاف در زندگی زناشوئی می شود عامل اجتماعی است. خانواده ممکن است به علت نوسانات اجتماعی از یک طبقه به طبقه دیگر ارتقاء یا تنزل یابد.
در زمینه عوامل اجتماعی عوامل متعددی وجود دارد که باعث یک ازدواج موفق می شود . از جمله اینکه دو فرد از یک طبقه اجتماعی با هم ازدواج کنند که در این صورت رضایت بیشتری خواهد بود .
در کل دو خانواده دختر و پسر باید با هم سنخیت و تناسب داشته باشند سنخیت و تناسب دینی، اجتماعی، اخلاقی و چون ازدواج، با یک فرد مساوی است با پیوند با یک خانواده و فامیل و نسل (مظاهری، 1378) پس باید در این ازدواج رضایت وجود داشته باشد .
2) عوامل سیاسی: این نیز یکی از عوامل دیگری است که ممکن است در طول زندگی باعث نارضایتی و اختلاف شود . منظور از بینش سیاسی طرز فکر فرد در مورد دولت، مسئولان اجرائی و نظام سیاسی کشور است (حسینی، 1375).
اختلاف نظر در امور سیاسی به دلیل وجود زیربنای عقیدتی حتی ممکن است بین پدر و مادر و فرزندان و خویشان جدائی بیندازد . بنابراین نباید مثلا معتقدین و طرفداران انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی با افراد و خانواده های ضد انقلاب و ضد نظام هر چند که متدین ظاهری باشند ازدواج کنند .
3) تحصیلات: میزان تحصیلات از عوامل مهم تشکیل دهنده شخصیت و بخصوص در ایران تعیین کننده وجه اجتماعی است باید گفت که نوع تحصیلات مهم نیست آنچه در ازدواج و رضایت مهم است، سطح تحصیلات است .
4) عوامل فرهنگی: مهم ترین عاملی که در رضایت مندی و ازدواج موفق نقش موثری دارد، عامل فرهنگی است. چه بسیار خانواده هائی که به علت نا هماهنگی در زمینه های مختلف فرهنگی وضع نا بسامانی دارند و یک عمر را ناشاد می گذرانند .
عامل فرهنگی ابعاد مختلفی دارد که مهم ترین آنها عبارتند از : دین و مذهب، آداب و رسوم و لباس پوشیدن و آراستن ظاهر، سنت ها، اعتقادات و باورها (حسینی، 1375).
5) عوامل اقتصادی: عامل اقتصادی می تواند عامل اختلاف زناشوئی باشد . ابعاد مختلفی در این باره مطرح می باشند که عبارتند از : مسکن، وسایل زندگی، هزینه های رفاهی و معیشتی.
هر یک از امکانات فوق در زندگی نقش مهمی ایفا می کند که عدم وجود یا کمبود آنها می توانند عامل اختلاف و ناخشنودی شوند .
قاعده عامی را می توان در این باره مطرح کرد و آن این است که صلاح نیست دختر و پسر
خانواده هایشان از نظر مالی و ثروت تفاوت زیادی داشته باشند (مظاهری، 1374).
6) عوامل اخلاقی و روانی: عوامل موثر در رضایت مندی زناشوئی در جای خود مهم است ولی مهم تر از همه عوامل اخلاقی و روانی است بسیاری از کسانی که ازدواج هایشان از هم گسیخته است، علت را عدم توافق اخلاقی ذکر می کنند (حسینی، 1375).
از بررسی وضعیت خانواده و رفتار و اخلاق افراد می توان تا حد زیادی آینده شان را پیش بینی کرد.
7)عوامل جسمانی و ژنتیکی:یکی دیگر از عواملی که در رضایت مندی زناشوئی نقش مهمی دارد، قیافه ظاهر ی و وضعیت جسمانی همسر می باشد .
آنچه که مهم است دیدگاه طرفین در پذیرش و اقناع یکدیگر از لحاظ وضعیت جسمانی می باشد . اگر یکی از آن دو زیبا، خوش اندام و خوش تیپ باشد و دیگری زشت صورت و بد اندام، احتمال به وجود آمدن ناراحتی و مشکل برای هر دو عقده های روانی و عقده محرومیت جنسی و انحراف و بی عفتی و حسرت و…برای فرد زیبا وجود دارد (مظاهری، 1378).
یانگ (1991) در پژوهشی در مورد رضایت مندی زناشویی نشان داد تفاهم در اهداف زندگی از شاخص‌های مهم رضایت مندی زناشویی است.
یک (1988) معتقد است که عدم درک متقابل یکی از نخستین عوامل اختلاف در ازدواج است. نشانه‌های آن را اغلب در عباراتی نظیر «نمی‌فهمم چرا چنین رفتاری را دارد» مشاهده می‌کنیم.
ویگینز و همکاران (1983) نقش میزان درک همسر را تعیین میزان رضایت مندی زناشویی خاطرنشان می‌سازند. یافته‌هایشان نشان می‌دهد که زوج‌هایی که از شیوه‌های واکنش متقابل که ارتباط آنها را سهولت بخشیده و فهم آنها را در خصوص احساسات و عواطف یکدیگر بهبود می‌بخشد استفاده می‌کنند، به احتمال زیاد رضایت بیشتری از زندگی زناشویی خود دارند.
پاتریک (1955) یکی از عوامل مؤثر در رضایت مندی از زندگی زناشویی را اعتماد نسبت به محبت همسر و رضایت خاطر از توجه محبت وی باید دانست.
کستلو (1982) و روی (1981) گزارش نموده‌اند که 50 درصد بیمارانی که با علائم بالینی مانند افسردگی، اضطراب و وسواس به دنبال دریافت روان‌درمانی هستند بواسطه مشکلات زناشویی این اختلالات را تجربه می‌کنند، 25 درصد دیگر علت مراجعه‌شان، پرداختن به خود مشکلات زناشویی بوده است، یعنی بطور کلی 75 درصد مراجعه کنندگان به روانشناسان، روانپزشکان و مشاوران به نوعی از ناسازگاری در زندگی زناشویی رنج می‌برند.
گریف و مالهرب (2001) بین زنان و مردان در ادراک صمیمیت و رضایت زناشویی تفاوت وجود دارد. زنان بیشتر از مردان قادرند بطور بارزتر درباره ی موضوع صمیمیت بحث کنند. همچنین یک ارتباط صمیمی زنان را به سوی رضایت و خشنودی بیشتر از زوجین سوق می‌دهد، درصورتی‌که مردان اثرات رابطه صمیمی را فراتر و به حوزه‌های دیگری از عملکرد سوق می‌دهند.
میشل (1991) در پژوهشی که در سه کشور آمریکا، فرانسه و روسیه به منظور بررسی عوامل مؤثر بر رضایت زناشویی انجام داد به این نتیجه رسید که 70% تا 90% زنان احترام متقابل را مهمترین مسئله رضایت مندی می‌دانند.
ساکولسکی و هنریک (1999) دریافتند که هم برای زنان و هم برای مردان متغیرهای میان‌فردی عشق پرشور، عشق دوستانه، عشق نوع‌دوستانه با رضایت زناشویی همبستگی مثبت دارد.
در نتيجه سلامت فيزيكي و عاطفي و بهداشت رواني افراد در جامعه در گرو سلامت روابط زناشويي و تداوم و بقاي ازدواج مي باشد. رضايت يك فرد از زندگي زناشوئي به منزله رضايت وي از خانواده محسوب
مي شود و رضايت از زندگي بوده و در نتيجه تسهيل در امر رشد و تعالي و پيشرفت مادي و معنوي جامعه خواهد شد. بنابراين با توجه به اهميتي كه روان شناسان، جامعه شناسان و حتي همه مذاهب به خانواده و ارتباط زناشويي مؤثر مي دهند و اينكه تشكيل خانواده جايگاهي براي نارضايتي نيست اين سؤال به ذهن
مي رسد كه چرا زوجين دچار نارضايتي مي شوند به چه علل و عواملي مي تواند بر رضايت مندي آن تأثير گذارد، آيا شيوه هاي عشق زوجين مي تواند بر رضايت مندي زوجين تأثير گذارد(به نقل از عليرضا رجايي و همكاران ؛1386).
اكنون نگاهي به نظريه هاي مختلف در مورد عشق مي اندازيم.
نظریه فروید :
افراد و انسان ها آنطور که هستند، زندگی می کنند یعنی قسمتی در واقعیت و بخشی در میان و
درگیر با تعارضات و تناقضات و کشمکش های درونی و بیرونی که از آنها آگاهی زیاد ندارند.
شخصیت انسان در اواخر پنج سال و نیم زندگی کامل می شود و پس از آن هر نوع رشد و تکامل رخ
می دهد فرعی می باشد.
رشد شخصیت بر دو پایه است:
1) تجارب دوران کودکی 2) نیروی لیبیدو و چهار مرحله جهان شمول روانی جنسی در کودک وجود دارد که تشکیل دهنده شخصیت است.
وی نیروی جنسی را غریزه زندگی می داند و معتقد است که تمام کارهای انسان ریشه در دو غریزه زندگی و مرگ دارد (شاملو، 1367، ص 28).
تعریف عشق ازدیدگاه فروید:
عشق یعنی کامیابی و شکوفایی جنسی و پدیده های عقلانی و منطقی و عشق و علاقه ای که به طور مستقیم نسبت به اشخاص ابراز می گردد و جنبه جنسی دارد(فروید به نقل از فروم، 1374، ص 128)
عشق مانند بسیاری از احساسات دیگر از غرایز جنسی سرچشمه می گیرد و ارضای کامل و منع نشده تمایلات غریزی نوعی روان دوستی و خوشبختی ایجاد می کند (فروید به نقل از مزلو،1367، ص261).
محبت: از نظر فروید محبت عبارت است از جنسیتی که هدف آن منع و منحرف شده و هنگامیکه انسان از دست یافتن به هدف جنسی که مصرانه خواستار آن است منع شود و جرأت بیان آن را نداشته باشد از ترکیب این دو حالت مهربانی و محبت حاصل می شود. اگر رابطه جنسی هرگز منع نمی شد و هر کسی می توانست با دیگری جفت شود آن گاه هیچ عشقی جهت آمیزش وجود نمی داشت. منع و حرمت مربوط به زنای با محارم همان سان چیزی است که به نظر فروید پرورش دهنده عشق است (فروید به نقل از شوستروم، 1366).
به نظر فروید آدمی ناگهان عاشق نمی شود بلکه به طور کلی در محیط عشق پرورش می یابد و کودک در همان نخستین روزهای زندگی خود ابتدا به مادر و پدرش و اندکی بعد به برادران و خواهرانش و سپس هم بازیها و آموزگارانش و سرانجام دوستان دوره بلوغ ابراز عشق و محبت می کند (شاملو،1368، ص 30).
عشق توانایی آن را دارد که انگیزه خصومت آمیز را تغییر دهد و از لحاظ اجتماعی این انگیزه ها را
قابل قبول و مفید کند اما از طرفی دیگر انگیزه های عشق را باید تغییر داد و اصلاح کرد (فروید به نقل از
فروم ،1374،ص128).
به طور کلی از نظر فروید کلیه انگیزه های غریزی آمیزه هایی از دو غریزه عشق و خصومت است که نسبت این آمیزش در اشخاص متفاوت است (شاملو، 1376،ص 32).
تجلی غریزه زندگی در عشق:
فروید (به نقل از فروم،1374،ص130)معتقد است که غریزه زندگی در اسرار عشق به سه صورت متجلی می شود:
1) در کیفیت خنثی کردن جزئی یا کامل غریزه مرگ (نابودی)
2) غریزه زندگی به صورت عشق و علاقه به موضوع های غیر جنسی ابراز می شود مانند: عشق به طبیعت . نیروی لازم برای ایجاد این دلبستگی از غرایز جنسی سرچشمه می گیرد اما احساسات و عواطفی که نسبت به موضوعهای انتخاب شده ابراز می گردد صورت جنسی ندارد.
3)عشق و علاقه ای که به طور مستقیم نسبت به اشخاص ابراز می گردد کاملاً جنبه جنسی دارد فروید (همان منبع) معتقد است ارضای کامل منع نشده تمایلات غریزی خوشبختی و روان دوستی ایجاد می کند. روان پزشکان معتقدند مردان و زنانی که در زندگی خود را فدای کامیابی های بی قید وبند جنسی می کنند به خوشبختی نمی رسند. اغلب آنان به تعارض شدید نوروتیک یا علائم آنها گرفتار می شوند و ارضای کامل احتیاجات غریزی نه تنها خوشبختی نیست بلکه شرط اساسی سلامت عقل نیز محسوب نمی شود. عشق مظهری از لیبیدوست و لیبیدو یا به سوی دیگران متمایل می شود که در این صورت همان عشق است یا به سوی خود شخص باز می گردد که در این صورت عشق به خود یا در خود فرورفتگی است که ابتدائی ترین مرحله رشد انسانی است و شخصی که بعداً دوباره به مرحله در خود فرورفتگی باز می گردد قادر به دوست داشتن نیست و حد افراط این وضع دیوانگی است(فروید به نقل از شاملو،1367،ص28).
فروید براین اصل تأکید داشت که عشق به دیگران همان عشق به خویشتن است که به خارج روی کرده و معتقد است که تکانه های جنسی تنها منبع نیروی روحی هستند.(رضوانی،1367،ص335)
عشق جنسی: عشق محصول خرسندی دو جانبه جنسی و اساساً پدیده های جنسی است و هنگامی که انسان به تجربه دریافت که عشق جنسی (عشق تناسلی) بالاترین خرسندی ها را ایجاد می کند در نتیجه خرسندی مظهر همه کامروائی ها شده به ناچار باید به دنبال این رفت که در مدار جنسی خوشی های بیشتری را دست و پا کند و شهوت های جنسی را هسته مرکزی زندگیش قرار دهد (فروید به نقل از فروم،1374،ص74).
عشق انتقالی: عشق انتقالی از نظر اصولی فرقی با پدیده های عادی عشق ندارد و گرفتار عشق شدن یک نوع وسواس است که همیشه آدمی را به مرز نابهنجاری می کشاند و همواره با کوری در ئبرابر واقعیت همراه است از آن زمره،عشق های زمان کودکی است که به جوانی یا بزرگسالی انتقال یافته است(فروید به نقل از فروم ، 1374 ).
عشق نوروتیک: فروید عشق های نوروتیک را به پنج دسته تقسیم می کند:
1) در این نوع از عشق نوروتیک افراد عاشق هنوز وابسته به پدر و مادر باقی مانده اند و همان
احساس ها و انتظارها و ترسهائی را که زمانی در برابر پدر و مادر داشته اند به بزرگسالی منتقل ساخته اند. این افراد از دلبستگی های زمان کودکی خود آزاد شده اند و در بزرگسالی نیز همان تماس های انفعالی کودکانه را جستجو می کنند در صورتی که از نظر عضلانی و اجتماعی همپایه سن زمانی خویش هستند و در موارد شدیدتر این ناامنی عاطفی باعث آشفتگی در کارآمدی اجتماعی می شود و در موارد خفیف تر تعارضات مردانی به روابطی خصوصی منحصر می شود.
2) یکی دیگر از متداول ترین عشق نوروتیک در مردانی دیده می شود که از نظر تکامل عاطفی در قید دلبستگی های کودکانه به مادر خود مانده اند این افراد احساس کودکانه دارند و به حمایت و عشق و گرمی و دلسوزی و تحسین مادر و عشق بدون قید و شرط مادر نیازمندند و اگر در عشقشان پیروز شوند بسیار مهربانند ولی رابطه آن ها با معشوقشان سطحی و عاری از مسئولیت است(فروید به نقل از فروم، 1374).
3) نوع دیگر از این بیماری های نوروتیک عشق فرزند به پدر است. هدف اصلی این افراد این است که پدر را راضی کنند، و موفقیت در این کار برای آن ها شادی و رضایت مندی می آورد. ولی وقتی در این کار شکست می خورند احساس خلاء می کنند.این افراد همیشه از زنان دوری و کناره گیری می کنند و زن در نظرشان هیچ نوع اهمیت اساسی ندارد و با تحقیر به آنها نگاه می کنند و پس از ازدواج چون همسر آنها در درجه دوم اهمیت قرار دارد در نتیجه، زندگی آنها مختل می شود(فرویدبه نقل از فروم،1372).
4) نوع دیگر اختلالات نوروتیک در عشق ناشی از محیط زندگی خانوادگی است که پدر و مادر یکدیگر را دوست ندارند، ولی خوددارتر از آنند که نزاع کنند یا نارضایتی خود را آشکار سازند و در محیط فرزند چیزی ناشناخته و مرموز وجود دارد در نتیجه کودک به درون دنیای خود فرد می رود و به خواب و خیال روی می آورد.این افراد همین رویه را در روابط عاشقانه حفظ می کنند.کناره گیری این افراد نوعی اضطراب شدید و احساس تزلزل و بی ثباتی و تمایلات مازوخیستی را به وجود می آورد.به نظر فروید زنانی که در این گروه قرار دارند همیشه ترجیح می دهند که شوهرانشان غوغائی راه بیندازند و فریاد بکشند. تا رفتاری عاقلانه و طبیعی داشته باشند (فروید به نقل از فروم،1372).
5)نوع دیگر عشق های نوروتیک منعکس ساختن نقایص خود به معشوق و توجه به نقص ها و
ضعف های اوست به این ترتیب«عاشق» از مقابله با مشکلات خود می گریزد. این افراد در مورد ناچیزترین نقص دیگران تیزبین ونکته سنج هستند ضمن آنکه کوچکترین توجهی به کمبودهای خود ندارند. اگر دو نفر عاشق این کار را بکنند رابطه عاشقانه آنها به فرافکنی متقابل تبدیل می شود.(فروید به نقل از فروم،1374)
با توجه به نظر فروید درباره عشق سالم به نظر می رسد که سبک های عشقی شهوانی در دیدگاه لی جی سالم تر و سبک های عشقی شیدائی و دوستانه و بازیگرانه و عقلانی و فداکارانه ناسالم تر به نظر
می رسد.

شروع و تداوم ازدواج -چه عواملی تأثیر منفی بر ازدواج می‌گذارند؟

در این مرحله مسائلی مورد بررسی قرار می‌گیرند که آغاز یک ازدواج موفق و تداوم آنرا تحت تأثیر قرار می‌دهند. با توجه به اینکه دو فردی که با امر ازدواج تصمیم می‌گیرند زندگی مشترکی را زیر یک سقف آغاز کنند، تفاوتهای عمیقی دارند که بخشی از آن به تفاوتهای زن و مرد و بخش دیگر به تفاوتهای اقتصادی ، فرهنگی ، تربیتی و خانوادگی و … باز می‌گردد. رسیدن به یک خط تعادلی مشترک به نظر ، کلی مشکل می‌رسد. البته در اوایل زندگی با توجه به ویژگی آرمانگرایی که هر دو طرفین دارند، این مشکلات هر چند وجود دارند اما شاید کمتر به چشم بخورند.
در هر حال لازم است افراد در شرف ازدواج و زوجهای جوان مطالبی را که معمولا به عنوان عوامل آسیب رسان به رابطه همسران شناخته می‌شوند بشناسند و در مواردی که به استحکام روابط آنها کمک می‌کنند آموزش بینند. روان شناسی ازدواج در این مرحله آشنایی با تفاوتهای زن و مرد ، روند حل مسأله ، مواجهه با تغییرات اساسی ، شیوه تعاملات مناسب را آموزش می‌دهد.

عوامل زیر در عدم موفق ازدواج تأثیرات اساسی دارند:
عدم تناسب فرهنگی ، اجتماعی ، شخصیتی و اقتصادی
عدم آشنایی زوجها با برقراری ارتباط مناسب و تعاملات سازنده: زوجهایی که روابط متعادلتری برقرار می‌کنند، معمولا موفقتر هستند. زوجهای ناموفق افرادی بوده‌اند که یک یا هر دو آنها توان برقراری رابطه مثبت را نداشته‌اند یا بیش از حد به این روابط بها داده‌اند، بطوری که به نوعی وابستگی کشانده شده‌اند. به عبارتی به همان اندازه که سردی در روابط عمدتا مشکل آفرین است، علاقمندی مفرط و خارج از حد که به صورت وابستگی و چسبندگی ظاهر می‌شود مشکل آفرین خواهد بود.
عدم آشنایی زوجها با فرآیندهای حل مسأله و مواجهه با تغییرات اساسی زندگی: با توجه به اینکه هر فردی در طول زندگی خود با مسائل و مشکلاتی مواجه می‌شود، برای حل این مسائل فنونی را بکار می‌برد. برخی از این فنون منفی و برخی دیگر مثبت هستند. هر چه زوجها توان حل مشکلات را به شیوه مثبت داشته باشند و مثلا بجای قهر ، داد و بیداد و غیره که شیوه‌های منفی هستند، به شیوه مؤثرتری مثل بحث و گفتگوی آرام و … مسائل ما بین خود را حل و فصل کنند، موفقتر خواهند بود.
ازدواج قبل از 20 سالگی و یا پس از 30 سالگی
زوجین بعد از یک اتفاق یا حادثه ناراحت کننده ازدواج کرده باشند.
یک یا هر دو شریک زندگی در صدد فاصله گرفتن از خانواده اصلی خود باشند، یا یکی یا هر دو آنها به خانواده خود وابسته باشند.
زوجین دارای منظومه‌ای از برادران و خواهران ناسازگار باشند.
زوجین در محلی بسیار نزدیک یا بسیار دور از هر یک از خانواده‌های اصلی خود سکونت داشته باشند.
زوجین از نظر مالی ، فیزیکی و یا عاطفی به خانواده خود وابسته باشند.
زوجین قبل از یک دوره آشنایی 6 ماهه و یا پس از دوره نامزدی سه ساله ازدواج کرده باشند.
جشن ازدواج بدون حضور اعضاء خانواده یا دوستان برگزار شده باشد.
زن پیش از ، یا در طول اولین سال ازدواج باردار شده باشد.
هر یک از زوجین با برادران ، خواهران و یا والدین خود رابطه ضعیفی داشته باشد.
هر یک از زوجین دوران کودکی یا نوجوانی خود را دوران ناخوشایند تلقی می‌کنند.
الگوها در هر یک از خانواده‌های زوجین بی‌ثبات باشد.